غزل واره اي براي خليل عمراني عزيز
ابري از اندوه مي بارد پياپي ماتم امشب
مي روم تا خويش را كم كم ببارم نم نم امشب
سر به روي شانه هاي خاطراتم مي گذارم
تا به ياد آرم شكوه خاطراتت كم كم امشب
روي دوش خويش دارم مي برم تابوت خود را
اين مكعب مستطيل مستتر در ماتم امشب
اين جهان هندسي ، اين حجم سنگين دروغين
مي برم منزل به منزل هردم امشب ، هر دم امشب
اين جهان هندسي ، اين از ازل بيگانه با تو
اين عروس رنگ رنگ تا ابد مستخدم امشب
خواب يا بيدار ؟ مي آيم كنارت مي نشينم
شعرهاي تازه ام را يك به يك مي خوانم امشب
شعر مي خوانم :
« بت كشميري ام رطلش گران است...»
اي بخاراي خيالم از خرام خنده هايت خرم امشب
شعر مي خوانم برايت ، چاي مي ريزي برايم
عطر چايت حس خوبي مي دمد در جانم امشب
شعر مي خوانم برايت ...نيستي ...اسلام شهري ؟
من به دنبال تو در بوشهر هان مي گردم امشب !
ساعت چند است ؟...
مي گيرم همان خط هميشه روشنت را
آن سوي خط مي دهد پاسخ ولي « ايمان » خسته
مبهم امشب
دست من مي لرزد و گوشي مي افتد از دهانم !
مي رسد از گوشي همراه من «دلمويه هايي از بم » امشب
علي هوشمند _ بوشهر
به استادم که زلال مهربانیش تا همیشه جاری است
نجیب آمـدی آن شب به وقت شرعـی دریـا
سکـوت روی لبانت، تمـام طـول سفــر را
همیشه مبهم و زخمـی ولی زلال و صمیمـی
به من سری زده بـودی پس از دریغ و تمنـا
و موج موج تغـزل بـه چشمهـای صبـورت
شبیــه خـم شـدن نخلهـای بـر لب دریــا
نگـاه آینـــهدارت پُــر از تـلاوت گنــدم
بهـار لهجهی بکـرت، همیشه سبـز و شکوفا
تـو بینهایت شعـری، غزلتریـن پــدر آری
که بد شکسته شد از مـا، دلت: حریـم مـدارا
چقـدر آینـه خواندم، چقـدر آیـه، کجایـی؟
چقـدر نـذر و نیـایش دخیـل حضرت زیبـا
سفر حكايت تلخ است كه كاش تـازه نميشد
دلت چگونه رضـا شد به پـر گشودن بي ما؟
نغمه ایزدپناه _بوشهر
مانند یک جزیره ی مرجانی است او
دریای جود و لطف و فراوانی است او
او شاعر است و شعر نمی میرد از ازل
لابد هنوز گرم غزلخوانی است او
شاید دوباره در شب شعری نشسته و
مشغول مدح شاه خراسانی است او
یا با ترنج و قیصر و سلمان و دوستان
مجذوب شعرخوانی مردانی است او
ماه محرم است، پس امشب بدون شک
یا مجری است یک تنه یا بانی است او
باور کنید چشمه ی جوشان معرفت
باور کنید عین مسلمانی است او
یک جشنواره از گل و لبخند و عاشقی
ترکیبی از خصایل انسانی است او
تنگ است و تار، گرچه شب خاکیان ولی
با اهل بیت فاطمه مهمانی است او
از دوستان مکتب قرآن و اهل بیت
از عاشقان پیر جمارانی است او
بی درد نیست، معنی دردی است ریشه دار
از شاعران غزه و لبنانی است او
اینک که بر لبان شما حمد و سوره است
شاید دوباره گرم غزلخوانی است او
عبدالله رئيسي _ بوشهر
نوشته شده توسط مدیر وبگاه پژمان در دوشنبه 2 بهمن1391 و ساعت